گفته بودم که
نگفتم که دلم از عطرِ او مَست؟ نگفتم که تمامم در دلش هست؟
به ماندش رو زدم، اما نخواست او که شاید چشمهای دیگر در او رَست
من آن شمعِ نحیف و شعلهکوتاه او آن بادی که هر چه بود، بربَست
عجب رازیست این سودایِ مجنون یکی خواند، یکی نشنید و بگذشت
شبی شد که ستاره هم در آن نیست فراموشی، تمامِ آسمان بَست
ولی من ماندهام در این سیاهی در این عشقی که از قلبم نرفتست
+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 13:30 توسط دلارام
|