وزید آن باد و خاکستر رها شد حدیثِ ما ز یادِ قصه‌ها شد

چراغی در شبِ تنهایی بودیم که نورش سرد و سهمِ غصه‌ها شد

چو واژه‌یِ نگفته، باد رد شد تمامِ رازِ ما سهمِ خدا شد

دلِ خاموشِ من چون چشمه‌ای جوش ز تب لرزید و با یادت صدا شد

تو آرامش، تویی آن شب‌نوازت که سهمِ دامنت نورِ سُها شد

اگر خاکستری ماند و اگر رفت مگر عطرِ تو از قلبم جدا شد؟