خاکستر ما
وزید آن باد و خاکستر رها شد حدیثِ ما ز یادِ قصهها شد
چراغی در شبِ تنهایی بودیم که نورش سرد و سهمِ غصهها شد
چو واژهیِ نگفته، باد رد شد تمامِ رازِ ما سهمِ خدا شد
دلِ خاموشِ من چون چشمهای جوش ز تب لرزید و با یادت صدا شد
تو آرامش، تویی آن شبنوازت که سهمِ دامنت نورِ سُها شد
اگر خاکستری ماند و اگر رفت مگر عطرِ تو از قلبم جدا شد؟
+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 14:5 توسط دلارام
|