سکوت
بغضِ کلامت در گلو، پنهان زِ مستی بود عهدی که بستی با لبت، در تنگدستی بود
از رازِ عشقِ ما بپرس، من ماندهام حیران در حبسِ سنگینِ زبان، پنهان زِ هستی بود
از قصههایِ عمرِ خود، گفتی و نشنیدم یادِ تو در جانم نشست، آنجا که جستی بود
لرزید دل وقتی که گفتی: «دل نمیخواهی؟» راندی مرا، اما دلت، سرشارِ پستی بود؟ نه! قلبم به سنگینیِ غم، لبریزِ سستی بود
نقشِ تو با جانم چنان، آمیخت در یک دم که دیده غیر از رویِ تو، از دیدنش خستی بود
صبح آمد و آن پوکهها، در دودِ خاکستر فهمیدم آن عهدِ کهن، رویایِ مستی بود
من ماندهام در این سکوت و دردِ شامگاهی در ردِ آن عشقی که بر، لبهایِ بستی بود
آری هنوز اینجا سَرِ، پیمانِ خود هستم بستم به عهدت جان و دل، تا هر چه هستی بود
+ نوشته شده در جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت 14:38 توسط دلارام
|